بانو جان
باز هم سالگرد ورودت به بهشت مبارک...
می گم... حواست به من هست دیگه... نه؟
دو هفته مونده تا سالگرد رفتن بی بی ... پیش خودته دیگه؟
بگو که داره موهاتو شونه می کنه... من ... من دوستت دارم خانم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:15 توسط صارا
|

در و دیوار رو می بخشی بانو جان؟
به خدا نمی خواستند محسنت...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط صارا

تولدت مبارک بانو...
...
بانو؟ راست میگن که بی بی من الان پیش شماست؟
در خدمت شما؟
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:22 توسط صارا
|

سلام بانو
خودت بگو؟
راز این تلاقی روزها چیه؟
دقیقا همون سالی که من عاشقت شدم ، روز شهادتت با هجده خرداد یکی شده...
میدونی دلم می خواد چی فکر کنم؟
اینکه تو دوسش داری...می خوای برای اوی کوچک من دعا کنی...
دلم گرفته بانو...به تو فکر می کنم...
و به او...
سالگرد ورودت به بهشت ، مبارک.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 6:22 توسط صارا
|

چه جوری می تونه آخه ، نباشه دل نگرونش؟
سه تا بچه هاشو کشتن ، اینه آخرین جوونش
ولی اون ماه قبیله س، نمیشه شب شه ، نباشه
مگر اون موقع که دیگه نباشه نام و نشونش
اگه این لشگر ابرا ، بیان و ماهُ بگیرن
بعد از اون تیره و تاره تا همیشه آسمونش
اما این بچه ها تشنه ن ، یه نفر باید بلند شه
یکی که زخم نشستن رسیده به استخونش
چه جوری می تونه پنهون بشه از نگاه زن ها
وقتیکه قبیله : خیمه ، باشه دست اون : ستونش
تازه وقتی صورتش رو می پوشونه بچه ها باز
خیلی زود می شناسن اونو از چشای مهربونش
...
یادش اومد اون شبی که مادرش یکی دو جمله...
ولی بغض و گریه دیگه اومد و نداد امونش :
(( گل نوبهار عمرم ، پسرم، خدانگهدار
دیگه مادرت میدونه اومده فصل خزونش
میدونی چه حسی دارم؟ حس اون پرنده ای که
یه نفر بیاد و آتیش بزنه به آشیونش ...))
به خودش اومد که ظهره مثل شیری که می غره
رفت و زد به قلب دشمن ، به شغالای زبونش
...
حالا اون کنار نهره ، می شینه پر کنه مشکُ
بچه ها تشنه ی آبن شغالا تشنه ی خونش
مشکُ ر کرده و می خواد که یه جرعه هم بنوشه
ولی نه! ریخته اون آبُ ، هنوزم خشکه زبونش
یاد بچه های تشنه شونه های اونو لرزوند
شونه هایی که زمونه نتونست بده تکونش
پا میشه تشنه ی تشنه میزنه به قلب لشگر
ولی اون مونده و مشکش ، دشمن و تیر و کمونش
...
دو تا دست خونی حالا یه طرف افتاده و اون
واسه ی رسوندن آب ، با تمومی توونش
به دهن گرفته مشکُ می کشه به روی خاکا
ولی فاییده نداره دیگه این کشون کشونش
بدنش مثل یه چشمش پر شده از تیر و نیزه
ولی باز چشش به مشکه با نگاه خون چکونش
کی دیده که ماه با پاهاش تیرُ از چشش درآره؟
کی دیده که ماهُ از پشت بزنند و واژگونش ـ
کننُ برن با خنده همه جا جار بزنن که
هر کی که (ما) رو نبینه مرگشو میدیم نشونش
...
حالا افتاده رو خاکا دهنش خونی و خاکی
به دهن گرفته مشکُ به لبش رسیده جونش
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:31 توسط صارا
|

اتاق کاهگلی بود و مرد و یک گل زرد
که باد، عطر غم انگیز مرگ را آورد
اتاق کاهگلی ماند و مرد و یک تابوت
و لحظه های پر از اضطراب و ماتم و درد
ستاره ها همه از عمق آسمان دیدند
که یک ستاره ی پر نور در زمین شد سرد
اتاق کاهگلی ناگهان به خود لرزید
و سقف در وسط خود دریچه ای وا کرد
دریچه پر شده بود از مه غلیظ و غبار
و یک فرشته که می گفت: پیش ما برگرد
و از دریچه ی غمگین گلی به بالا رفت
به روی دوش هزاران فرشته ی شبگرد
دریچه بسته شد و سقف جای خود برگشت
و خانه ماند و فضای گرفته ای از گرد
و بعد آن شب غمگین کسی نمی داند.
کجاست قبر تو بانو؟ کجاست آن گل زرد؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:33 توسط صارا
|

بانو !
سالگرد ازدواجتون مبارک.
قسم به این پلاک یا زهرا که همیشه گردنمه
قسم به این روز که نمیدونم هزار و چندمین سالگرد پیوند ارغوانی تونه
به خدا جان بگو ، بگو بانو ! بگو هواش رو داشته باشه.
بگو (پسرک) رو همون قدر که بالا می بره همون قدرم به خودش نزدیک کنه.
باشه بانو؟ باشه؟ سفارشش رو می کنی؟
هنوز یادم نرفته پارتی بازیات رو سر کنکورم...هنوزم دوستت دارم. خیلی.
دوستت دارم. دوستش داشته باش. به خدا بگو دوستش داشته باشه.
...
(پسرک) نمازش رو می خونه. مگه نه بانو؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:43 توسط صارا
|
